تبلیغات
آلبالو خشگه! - آ.خ.ت.آ.س.گ.ر.ی
أَنْتَ الْحَلِیمُ وَ أَنَا الْعَجُولُ

تویى بردبار و من‏ شتابزده

کوچه ها که از آنها می گذرم

همان کوچه هایند

خانه که به آن می رسم

همان خانه

در که می گشایم

همان در

شامگاه ِ حیاط

که در آغوشش سایه می شوم

همان شامگاه...

امّا من همان من نیستم

تو همان تو

ما جایی در این نزدیکی ها

گم شده ایم

ما نزدیکی های ما 

گم شده ایم


محمدشریفی نعمت آباد



+ ههههه پست و زدم ، یادم رفته میخواستم چی بگم اصن !:))))

+چهارشنبه عروسی خواهرزاده دوقلوهاس.. خو با اونم دوستم ...فقط یکم کمرنگ تر ..

+میخوام یچی بنویسم نمدونم بنویسم یا نویسم!!

+ بچه به این ریلکسی نوبره والا!
    هنو انتخاب رشته نکرده ، امشبم رفت گلپایگان با دوستاش ؛ ینی نصف آزادی این یذره بچه رو من ندارم . حالاااا هنو انتخاب نکرده.. میگه اس ام اسی میفرستم برات انتخابامو برام بزن تو سنجش! بالاخره یه پله از علوم تربیتی اومد بالاتر ، رسید به روانشناسی عمومی ...ای خداااااااااااااااا ... من هیچ! هرکی تو فامیل و دوستان میزنگه میگه خوشبحالش راحت حقوق قبول میشه بعد دوساعت بیا طرف و متقاعد کن که این اصن حقوق دوس نداره

+ چند وقت پیش خونه یکی از دوستای مامان رفتیم ، ایشون همسرشون از مدیران شیرینی فروشی ش.و.د.ل.و.س هستن . چهارتا دختر دارن که به ترتیب همسن من ، دوسال کوچیکتر از من ، کنکوری و یه دختر دبستانی دارن . دختر همسن من اسمش زهراس ..فووووووووووووووووق العاده ناز و خانوم و باحال و خوش تیپ و اصن خااااصصصص!
ازونروزی که دیدمش اصن همش تو فکرش بودم ینی اگه پسر داشتمااااا به زور هم که شده بود میرفتم خواستگاریش


دادا کوچیکه یکی از دوستاش برادرزاده ء .ی.ن.ا.خ.ی.ل.ع .ن.ا.س.ح.ا  بید، سر ازدواج ی.ر.ا.د.م.ا.ن.ه.د.آ.ز.آ ، بچه ها بهش گفته بودن چرا ی.ن.ا.خ.ی.ل.ع نرفت بگیرتش؟ ....

خلاصههههههههههه
من همش تو فکر یه همسر مناسب برای زهرا خانوم بودم که ماه .عسل شروع شد و هرشببببب هی میگفتم این و زهرا به هم میاااااان ... زهرا فقط همین احسان بهش میاد ... خیلی به هم میان ...
دادا کوچیکه رو مجبوووووووور کردیم یجوری به دوستش بگه که البته آخرشم گف من اصن از فکر اینکه همچین حرفی و به دوستم بزنم خندم میگیره


امروز مامان دوباره رفته بود خونه دوستش .
زهرا هنوز خونه نیومده بوده که مامان میگه دخترم از وقتی زهرا رو دیده همش براش خواستگار پیدا میکنه ، یه خواستگاری ه که مجری ه ، خواهر کوچیکه جیغ میزنه حتما ی.ن.ا.خ.ی.ل.ع .ن.ا.س.ح.ا
زهرا که میاد داد میزنه زهراااا برات خواستگار داره میاد همونی که دوسش دارییییییییییییی ...!
زهرا هم یذره فکر میکنه : کی؟
_ ینی نمیدونی کیو دوسداری؟
زهرا: ی.ن.ا.خ.ی.ل.ع .ن.ا.س.ح.ا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


و اینگونه است که الان 50 درصدش حله ! فقط داماد روحشم خبر نداره هنوز


+ اعتراف میکنم تا دیروز که دستورشو خوندم فکر میکردم تو پای سیب آناناس میریزن !!! واقعا فکر میکردم برا همینم انقد پای سیب گرونه !:دی
اگه میدونستم انقد موادم زیاد شده قالب بزرگ برمیداشتم ، فکر میکردم فقط ته قالبمو میگیره !!

این شد.......اییییییییش خب داشتم دادا رو روونه ی سفر میکردم یادم رف زود روش و خاموش کنم !




+ اوفففففففففف چقد امروز الکی خسته ام!
نمیدونم چرا من بیخودی کمر درد میگیرم ! من اگه زمان اوشین بدنیا اومده بودم سنم به 16 هم نمیرسید!! امروز 6 ساعت بیشتر بیرون نبودما ولی انقد خسته ام انگار کوه کندم !

اه باید بشینم انتخاب رشته دادا هم بکنم ..
خودش که فقط 5 تا رشته رو فرستاده برام ..که البته فقط یکیشو میخواد بقیه شو بخاطر دل من نوشته به خودش بود فقط روانشناسی عمومی بهشتی و میزد ولاغیر!
انقد اعتماد بنفس؟!
والا ما شونصدتا رشته انتخاب میکردیم خدا خودش یکی و برامون مقدر کنه !


+++ اه به ساعت که نگاه میکنم لجم میگیره وقت امروزم اینجوری تلف شد!
صب میخواستم دو ساعت وقت بذارم برا انتخاب رشته و بعد برم کتابخونه به کار زندگیم برسم... نشستم یه لیست از رشته ها بنویسم که دیدم هییییییییییمن هیچی از رشته ی انسانی نمیدونم ..اصنم نمیدونم به چه ترتیبی بنویسم خب!
مامان گف میزنگم به دختر عموت راهنمایی ت کنه ، همزمان هم رفتم تو سایت گزینه دو برا انتخاب رشته رایگانش...و اینگونه انگار تاااازه وارد ورطه هولناک انتخاب رشته شدم !!
دختر عموم قرار شد با یه آقاهه مشاوری از آشناهاشون که برا پسرای خودشم راهنمایی کرده یه لیست بگیره بهم بگه و از صبح طی تماس های متعدد منتظرم !
خودمم ازینور تا الان شونصدتا لیست نوشتم ...

الانم اصن نمیدونم آخرش چه رشته هایی و به چه ترتیبی بزنم


مامان اینا هم یکی دو ساعت پیش رفتن ددر تا فردا ...هیییی امشب من و بابا خونه ایم فقط، حوصله غذا درس کردن ندارم نهایت تن ماهی و برنج ولاغیر! نه خو حالا دیگه تن نداشتیم مرغ میذارم خو...

دریغ از یذره حوصله ...



++++ ای بووووووق! ع!
من چرا انقد مزاحم دار شدم !؟!!!!
از ساعت 10 که استرس من چندین برابر شد یه مزاحم هم پیدا شده و فقط هم زنگ میزنه ! ول کن هم نیست!
گوشی و برداشتم میگه منو میشناسی؟
من :باید بشناسم؟
_پس برات فرقی نمیکنه کی باشم !
من :
دیگه مگه ول میکنه ، یه ریییییییییییز داره زنگ میزنه ! مردم دیوانه ن !
چون هی منتظر زنگ بودم نمیتونستم خاموش کنم ..اینم دقیق امشبو گیرآورد!



+هاخیش
بالاخره دو سه دیقه مونده به ساعت دوازده و اتمام تایم انتخاب رشته ؛ انتخاب رشته دادا رو زدم ...با کلییییییییی جیغ و داد !
بابا رو گفتم بیاد پیشم که کد ها رو با هم بزنیم و چک کنیم
وسطش یهو دیدم یه کد و جا انداختیم و از قبم که داشتم با دادا تلفنی هماهنگ میکردم اونو جا انداخته بودم ... حالا من استرسسس کدا هم داشتن قرو قاطی میشدن ... نمی فمیدم چرا الکی جیغ جیغ میکنم و جو میدم! :))
26 تا زدم ...خداکنه یه رشته ای که دوسداره قبول شه ...خیلی انتخاب رشته ش بیخود شد !!!!!بنظر من که بسیار بی سر و ته شد...خدا کنه همون 5تای اول که خودش گفته بود قبول شه
رشته انسانی چقد بده دو تا رشته خوب داره بقیه ش همش بیخوده ..مدیریت و حسابداری و ... که تو همه رشته ها هس فقط حقوق و روانشناسیشون مهم  ه... خداکنه یکی از همین دوتا (خدایا حقوق!) قبول شه

کسیکه قرار بود یه لیست اصلی بهم برسونه ساعت 8 و خورده ای زنگید و کدها رو بهم گفت و گفت اینو تغییر ندین بهتره ...
بعد نشستم به مقایسه اون لیست با لیستای خودم ... بعد هی جا به جایی و لیست جدید
برنج و خیس کردم برا شام ..رفتم تن ماهی و بردارم یکی زنگید .. اومدم ادامه کارای لیست و انجام بدم
یکم بعد رفتم دیدم ای جیغ تن ماهی نداریم!
زنگیدم به بابا که بگیره ؛ گفت دیگه جایی نیستم که بتونم تن بگیرم
حالا من استرسسسس +یانگوم شرو شده ( چجوری هم غذا درس کنم هم یانگوم هم انتخاب رشته :))
اول مرغ و گذاشتم یخش وا بره (بماند برا تشخیص مرغ از بوقلمون کلی وقتم تلف شد بعد یادم افتاد بابا مرغ نمیخوره ...

اینجا بود که بانو گویا به دادم رسید
خلاصه به کمک گویا و زودپز غذا درس شد بعدم دوییدم برا انتخاب رشته

این شد ! خوشگل نیس حالا؛ مث خودم بانمک شده بود :دی
چون بابا که زنگ زد از هولم ظرف نمک و گرفتم تو زودپز بعدم بابا داشت فالوده میریخت (از فشار استرس ! فکککننننن!) یه قاشق دستم بود توشو پر نمک کردم تو قابلمه برنج هم زدم! برنج تقریبا درس شده بود دیگه !!!!
ینی روانی تر از من یافتید اعلام کنید!







[ سه شنبه 22 مرداد 1392 ] [ 01:33 ب.ظ ] [ آلبالو خشگه! ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه