تبلیغات
آلبالو خشگه! - !One


دیشب رفتیم نمایشگاه قرآن ..
یه چندسالی هست که نمایشگاه نمیریم ، ینی میریما ولی شاید اصن داخل نمایشگاه هم نریم ، فقط وارد مصلی میشیم بعد بساط میچینیم و تو حیاطش افطاری میخوریم و نماز و یذره چرخ چرخ عباسی و کش و قوس بعد افطار و بعد حاج آقا پناهیان و بعدم خونه .

دیروز ساعت 5 بود گفتم برم بابا رو بیارم بریم؟(من دوسدارم زود بریم که نمایشگاه و قبل افطار برم بعد بشینم خسته کوفته افطاری بخورم ) مامان بانو هم گفتن نهههههههههههه حالا زودههه میخوام عدسی بذارم و ... 7 میریم میرسیم دیگه ..خلاصه 7 که مامان بانو خواب بودن و 7.40 بیدار شدن و بدیو بدیو شرو کردیم حاضر شدن . حالا نه نون گرفته بودیم نه بنزین داشتیم

نیم ساعت تو صف نونوایی موندیم ... بعدم برای فرار از ترافیک که مثلا زودتر برسم انداختم از تو کوچه که دیدم هی داد دور برگردون مورد نظر و رد کردیم و باید تا سید خندان برم ...همچنان بنزین هم ندارم ... رفتم دنبال بابا و گفتم بابا از دیشب چراغ بنزین روشنه ینی تو راه میمونیم ؟ بمونیم من هل نمیدما من میزارم میرم !:)) بابا هم گف منم پام درد میکنه باهات میام
اذان دادن و ما داشتیم دور مصلی میچرخیدیم دنبال یه در ورودی... فقط در شمالی و شرقی ش باز بود ...

جا نبود حالا بشینیم کهههههه ، سالای پیش راحت یه گوشه میشستیم افطار میکردیم امسال دیگه گوشه ای نبود :)) مردم رو جدول های کنار خیابونم سرتاسر نشسته بودن افطار میکردن .
اشتهام بیرون که میریم دوبرابر میشه ... 

حاج آقا پناهیان هم دیشب از مهر و محبت بین همسران و اینجور چیزا میگفت. جالب بود ، هم خندیدیم:) هم ..

بعدشم مث هرشب رفتیم فالوده زدیم ... انگار ته دیگ فالوده ش بود :)) فقط رشته بود






[ شنبه 29 تیر 1392 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ آلبالو خشگه! ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه