تبلیغات
آلبالو خشگه! - سقفی برای مورچه ها!

سلام!

چند وقت پیش یکی دو تا مورچه دیدم تو آشپزخونه :) بعد براشون یه تیکه کوچولو نون گذاشتم ...!
مامان گفت مورچه پرورش میدی؟ گفتم نههههههههههه مورچه برکت ه ، خوبه باشه .


یه مدت بعد یه دسته مورچه دیدیم همون قسمت !
مامان گف ببین چیکار کردی .
من : نههههههههه دنبال غذائن خو، گناه دارن.


یکم بعد تر یه گله مورچه دیدیم که داشتن روی کابینت ها رژه میرفتن ...دنبالشون کردیم تا نون فتیرایی که مامان درس کرده بود و گذاشته بود رو اُپن ادامه داشتن ..
فرداش و فرداهاش کم کم دیدیم همه جای آشپزخونه هستن


این روزا صبح که از خواب بیدار میشم قبل از اعضای خونواده م ، قشون مورچه ها رو میبینم که ازین ور به اونور کوچ میکنن و غذا میبرن !

اگه چند روز دیگه دیدین نیستم بدونین مورچه ها با کمبود غذا مواجه شدن منو بردن !


دو سه هفته پیش یه پارچه گیپور (گیپور که نیس تور ه بیشتر) خریدم  که شبیه یه پیراهنی درستش کنم .
دیروز الگوشو کشیدم و بریدم .
فعلا در مرحله کوک ه .. خوب شده مامان میگه کاش یه گیپور میگرفتیم سنگین تر باشه .


امروز اگه ابرو باد و مه و خورشید هلپ بدن الگوی مانتومو بکشم.
هردفعه رعنا رو نشون میده تو نخ مانتوشم ! حالا مانتو خاصی نیستا :)) ولی چون پارچه منم چارخونه س چشمم گرفته


آها گویا اینو میخواستم بگم!
* شماها هم اینطوری این که باید یه پاتون از پتو بیرون باشه تا خوابتون ببره؟






_رعنا: "کی گفته من این همه تحقیر شدن رو به تو بدهکارم؟ قلدر!"
کاش حداقل اردلان بودی....مرررررد بودی... دلم نمی سوخت... دل من به جهنم ؛ کاش مامان بابا رو نمی سوزوندی


دیشب مهمونی بودیم .
اصلا نمیخواستم برم ، اصلا!

به زوووووووووووووور و اجباااااااار تمام ، فقط بخاطر روابط پدرمادر و فرزندی و بعد از کلی بحث رفتم ..
با گریه لباس پوشیدم ، با بغض رفتم
وقتی رسیدم عصبی بودم ....خیلی عصبی و شاکی ، اما اونجا سعی کردم آدم باشم !
 دو سال پیش که رفته بودم  برج زهرمار شدم اونجا ، اندفه مهمون زیاد داشتن مجبور بودم ظاهرا آدم باشم..

با اینکه دیروز خیلی گشنم بود افطار: 1 بامیه +1 خرما +1 لیوان آب +1 عدد کوکو + 2 عدد گیلاس خوردم  ..
 سحری نخوردم
از همون سحر تا الان انقد ضعف دارم که نگو ... اووووووووه کو تا افطار حالا...
هی میگم آدم باید تو اتاقش خوراکی جاسازی کنه برا همین موقع هاس!


هنوز انقد بزرگ نشدم که انتخاب رفتن و نرفتن یه مهمونی و بهم بسپارن ، اونوخ انتظار دارم تو انتخابای بزرگتر آزادی داشته باشم:/

میدونم هرکاری م بکنم دفعه بعد که نوبت رفتن به خونه همین آدم برسه باز بساط داریم... و من مجبورم که برم !



[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ آلبالو خشگه! ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه